جلال الدين الرومي

171

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل سؤال كرد جوهر خادم سلطان 298 كه به وقت زندگى يكى را پنج بار تلقين مىكنند ، سخن را فهم نمىكند و ضبط نمىكند ، بعد از مرگ چه سؤالش كنند كه بعد از مرگ خود سؤال‌هاى آموخته را فراموش كند ؟ گفتم چو آموخته را فراموش كند « 1 » لاجرم صاف شود ، شايسته شود مر سؤال ناآموخته را اين ساعت كه تو « 2 » كلمات مرا « 3 » ، از آن ساعت اكنون ، مىشنوى ، بعضى را قبول مىكنى كه جنس آن شنيده‌اى و قبول كرده‌اى ، بعضى را نيم قبول مىكنى و بعضى را توقف مىكنى « 4 » . اين رد و قبول و بحث باطن تو را هيچ‌كس مىشنود « 5 » ؟ آنجا آلتى نى . هرچند گوش دارى ، از اندرون به گوش تو بانگى نمىآيد . اگر اندرون بجويى هيچ گوينده نيابى . اين آمدن تو به زيارت عين سؤال است بىكام و زبان كه ما را راهى بنماييد و آنچه نموده‌ايد « 6 » روشن‌تر كنيد . و اين نشستن ما با شما خاموش يا به گفت ، جواب آن سؤال‌هاى پنهانى شماست . چون از اينجا به خدمت پادشاه باز روى آن سؤال است با پادشاه و جواب است . و پادشاه را بىزبان ، همه روز با بندگانش سؤال است كه « چون مىايستيد و چون مىخوريد و چون مىنگريد ؟ » اگر كسى را در اندرون نظرى كژ « 7 » ، جوابش كژ مىآيد و با خود برنمىآيد كه جواب راست گويد . چنانك كسى شكسته زبان 299 باشد هرچند كه خواهد سخن درست گويد ، نتواند . زرگر كه به سنگ مىزند زر را ، سؤال است « 8 » . زر جواب مىگويد كه اينم ، خالصم يا آميخته‌ام . بوته خود گويدت چو پالودى * كه زرى يا مسِ زراندودى 300 گرسنگى سؤال است از طبيعت كه در خانهء تن خللى هست ، خشت بده ، گل بده . خوردن جواب است كه بگير . ناخوردن جواب است كه هنوز حاجت نيست . آن مهره 301

--> ( 1 ) . ح : كنند ( 2 ) . ح : تو كه ( 3 ) . ح : من ( 4 ) . ح : افزوده : و بحث مىكنى و ( 5 ) . ح : نمىشنود ( 6 ) . ح : نموده‌ايت ( 7 ) . ح : نظر كژى هست ( 8 ) . ح : آن سؤال است و جواب